تحقیق درباره خاطرات همسر یک شهید

مطالب دیگر:
📚پاورپوینت بررسی بهره‌وری در اقتصاد ایران📚پاورپوینت جستجوی شغل، انعطاف ناپذیری دستمزدها و بیکاری📚پاورپوینت مقدمه ای بر مفاهیم علم اقتصاد📚پاورپوینت ممیزی وضعیت📚پایان نامه امنیت در رایانش ابری📚فصل دوم پایان نامه امنیت در رایانش ابری📚پروپوزال پایان نامه امنیت در رایانش ابری📚بررسی مقایسه و شبیه سازی راهکارهای امنیتی در رایانش ابری📚مبانی نظری بررسی مقایسه و شبیه سازی راهکارهای امنیتی در رایانش ابری📚پروپوزال بررسی مقایسه و شبیه سازی راهکارهای امنیتی در رایانش ابری📚پاورپوینت بررسی اثرات سيستمهاي اطلاعاتي بر سازمان📚پاورپوینت سازماندهي فرايند برنامه ريزي استراتژيك📚پاورپوینت مديريت سيستم هاي اطلاعاتي و چالش هاي اساسي مديران در كسب وكار آينده📚فصل دوم پایان نامه امنیت محاسبات ابری📚پروپوزال امنیت محاسبات ابری📚بهبود برقراری امنیت اطلاعات در رایانش ابری با استفاده از استاندارد saml📚مبانی نظری بهبود برقراری امنیت اطلاعات در رایانش ابری با استفاده از استاندارد saml📚پروپوزال بهبود برقراری امنیت اطلاعات در رایانش ابری با استفاده از استاندارد saml📚کتاب ژنتیک استانسفیلد📚نمونه سوالات درس آشنایی با مبانی دفاع مقدس (نگارش استاد مظفری)📚پاورپوینت مدیریت مشارکتی مرتبط با تئوری مدیریت - سطح دکتری📚پایان نامه زمانبندی در رایانش ابری📚فصل دوم پایان نامه زمانبندی در رایانش ابری📚پروپوزال زمانبندی در رایانش ابری📚پایان نامه زمانبندی منابع در محاسبات ابری

این محصول در قالب ورد (WORD) و قابل ویرایش در 4 صفحه تهیه شده است. در بخش زیر برای اطلاع بیشتر از محتویات این فایل و اطمینان از خرید، مطالب چند صفحه آورده شده است. با مطالعه این بخش با اطمینان بیشتر خرید کنید.

لینک دانلود پایین صفحه

همسر یک شهید جنگ ایران وعراق خاطرات عاشقانه اش را در مورد نحوه آشنایی و زندگی با همسرش بیان می کند. وی ابتدا به پخش اعلامیه و نوار در کوران انقلاب و درگیرش با گاردی ها و نجات وی از دست آنها توسط منوچر همسر آینده اش اشاره کرده و می افزاید: بعدش به من گفت: به چه حقی اعلامیه امام را پخش می کنی و خودت حجاب نداری؟ این تنها باری بود که منوچهر با من بلند حرف زد و گفت تو. تازه من متوجه شدم روسریم در درگیری افتاده ولی می خواستم کم نیارم و گفتم: مگه چیه؟ ... من بدمُ شما که خوبی نمی دونی آدمو همین طوری محاکمه نمی کنند؟ من چادر و روسری داشتم. اونها کشیدند. اینجا جو عوض شد و منوچهر رفت چادرمو اورد. بعد گفتم منو تحویل می گیرند ولی کسی محل نگذشت و منوچهر هم گفت: من یه پیشنهادی برای شما دارم. انقلاب را بسپارید به ما و برید خونتون خاله بازی کنید. شما کوچولو هستید! اون موقع از منوچهر دو چیز تو ذهنم ماندگار شد. یکی اینکه تا دم چشماش ریش داشت! همیشه سر این اذیتش می کردم. یکی هم رنگ چشماش ؟ / مجری : چه رنگی بود؟ / نفهمیدم آخر هم! عسلی بود. میشی بود. هی رنگ عوض می کرد. بعضی وقت ها سبز سبز بود. بعضی وقت ها طلایی بود. خیلی رنگ چشماشو دوست داشتم. کلا چشای قشنگی داشت.